به گزارش سرویس اجتماعی اهروصال؛

حدود چهار ماه بود که در یکی از مدارس شهر معاون انتخاب شده بودم. یکی از روزها هوا بسیار سرد بود و برف سنگینی آمده بود. معلم ادبیات نیامده بود و من ناچار بودم به کلاس او بروم باز علی تاخیر داشت و بعد از حضور و غیاب دانش آموزان آمد. دانش آموزی بود که همیشه با تاخیر در مدرسه حاضر می شد. بچه ای بود که پیراهن و شلوار کهنه و کفش پاره، او را از سایر دانش آموزان متمایز می ساخت.

یکی از شاگردان را خواستم تا انشایش را بخواند. او آمد پای تخته سیاه و مطالبی را که درباره ی مادر نوشته بود، شروع به خواندن کرد. در کلاس به صدا درآمد و علی وارد کلاس شد. از سرما می لرزید و پارگی کفشش معلوم بود. بعد از نصیحت، خواستم که سرجایش بنشیند. دانش آموز انشایش را می خواند؛ من مادر خود را دوست دارم، او بسیار مهربان است، برایم رفاه و آسایش فراهم می کند، پول توجیبی به من می دهد، کیک و شیرینی در کیفم می گذارد و …

در این حین علی به گریه افتاد. از او خواستم تا دفتر انشایش را بردارد و پای تخته سیاه بیاید.

آمد و کنار بخاری ایستاد. خواستم که انشایش را بخواند. علی برگ های دفترش را این طرف و آن طرف می کرد و بالاخره شروع کرد به خواندن. جملات تکراری بود و شاید بهتر بگویم که اصلا به موضوع انشا ارتباطی نداشت. معلوم بود که انشا ننوشته است اما بالاخره چند جمله خواند و گفت آقا درست است که مادر دوست دارد که فرزندش در رفاه باشد اما به من چه؟؟؟

منی که مادر یا حتی پدر ندارم. منی که هرگز چهره ی آنها را ندیده ام. منی که مهر و محبت ندیده ام، چطور می توانم در مورد آنها انشا بنویسم؟ ایکاش مادر داشتم تا برایم کت و شلوار و کفش می خرید. این را گفت و با گریه از کلاس خارج شد…

باور کنید انگار دنیا بر سرم خراب شد قطره های اشک در رخسار دانش آموزان نمایان بود و من ناراحت از اینکه تا به امروز از وضع زندگی او بی خبر مانده ام. یکی از دانش آموزان بلند شد و گفت آقا پدر و مادر علی در یک حادثه رانندگی جانشان را از دست داده اند و او تنها مانده و با مادربزرگش زندگی می کند. چندان درآمدی هم ندارند و به امید این که کسی به آنها کمکی کند، زندگی می کنند.

به دانش آموزان گفتم خب بچه ها چه کار باید کرد؟ باور کنید هر کدام از آنها حاضر شدند آنچه را که پس انداز کرده اند، بیاورند و کمکی به علی کرده باشند. من هم مبلغی را کنار گذاشتم و همگی باهم به خانه ی آنها رفتیم و از علی و مادربزرگش دلجویی کردیم. بعد از آن قرار گذاشتیم هوای علی را داشته باشیم و این خاطره را به صورت نمایشنامه درآوردم و برای آموزش تئاتر از این خاطره استفاده می کنم.

خاطره ای از زنده یاد علیرضا کارگر

به نقل از کتاب خاطرات معلمین از مدرسه  اثر علی اصغر دولت آبادی